مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

میدوم

میخوام بمونم ... باشم .. محکم تر و استوار تر از همیشه

باید بمونم نمیذارم این زندگی جولانگه شغالایی مثل سودابه بشه

خنده رو از رو لباش محو میکنم ... تنها نیستم  خدا هم هست

آخه تنهایی که نمیتونم . باید از سودابه ممنون باشم تا به این لحظه

این قدر مصمم نشده بودم همه اش منتظر بودم که ببرم و کم و بیارمو تموم

ولی دیگه تموم شد ... اجازه نمیدم

امروز سودابه بزرگترین لطف رو بهم کرد دو غروبی که حالمم خیلی خراب بود برام اس داد

یه روز یه لنگه ( کنایه از امیر ) با کشتی میره مسافرت

وقتی برمیگرده بهش میگن مسافرت چه طور بود ؟ خوش گذشت ؟

میگه نه بابا همه اش استرس داشتم هی میگفتن :

 «لنگه رو بندازین تو آب »

 هیچی دیگه دم اذون هم بود خدا خیرش بده که منو با دل شکسته نشوند سر سجاده

بین نماز به اندازه ای گریه کردم که مجبور شدم از اول بخونم

ولی آخرش حالم خوب شد خدا سرمو که رو مهر گذاشته بودم خیلی حرفای قشنگ در گوشم گفت

اصلا تا حالا این جوری با هم حرف نزده بودیم ...

دیگه نمیذارم زندگیم مضحکه ی آدمای بیشعوری مثل سودابه بشه

میدونم سخته ولی روزایی رو هم که گذروندم آسون نبود از اونا که سخت تر نیست

میدونم بازم ممکنه خسته بشم دلتنگ بشم ولی همه اش رو تو دلم نگه میدارم

یه روزی میاد که این سختی ها تموم میشه ... اون روز من میخندم تا بعضیا گریه کنن

 


+ نوشته شده در شنبه 20 مهر 1392
ساعت 21:00 توسط شیرین | ارسال نظر(1)